العلامة المجلسي ( مترجم : محمدجواد نجفى )

372

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي )

به من معرفى نمائيد . هر كسى را كه مياوردند و گفته ميشد : او از قاتلين امام حسين است گردنش را ميزدند ، تا اينكه تعداد - 248 - نفر از آنان را به دوزخ فرستاد . ياران مختار بدون اطلاع وى گروه زيادى از دشمن را بقتل رسانيدند و گروهى را هم آزاد نمودند . موقعى كه مختار فهميد شمر بن ذى الجوشن با گروهى كه در قتل امام حسين عليه السلام شركت كرده بودند فرارى شده‌اند غلام سياه خود را كه نامش : رزين يا : رزبى و رجلى شجاع بود با ده نفر ديگر خواست و گفت : شمر را تعقيب كن و سر او را براى من بياور ! مسلم بن عبد اللَّه ضبابى ميگويد : من در آن موقعى كه مختار ما را شكست داد با شمر بودم . وقتى آن غلام سياه بما نزديك شد شمر بما گفت : از من دور شويد ، شايد اين غلام در كشتن من طمع كند ، ما با شمر فاصله گرفتيم و آن غلام بشمر ملحق شد . شمر حمله‌اى كرد و او را كشت ! بعدا شمر رفت و در جنب قريه‌اى كه نام آن كتانيه بود و در كنار نهر و پهلوى تپه‌اى قرار داشت پياده شد . سپس دهقانى را اجير كرد و نامه‌اى به او داد و گفت : بايد اين نامه را با عجله بمصعب ( بضم ميم و فتح عين ) ابن زبير برسانى . مضمون آن نامه اين بود : بسوى امير مصعب بن زبير از طرف شمر بن ذى الجوشن آن دهقان رفت تا داخل آن قريه‌اى شد كه مختار ابو عمره را براى موضوعى با تعداد - 500 - نفر سوار در آنجا فرستاده بود . هنگامى كه يكى از ياران ابو عمره عنوان و مضمون آن نامه را خواند از آن دهقان جويا شد : شمر كجا است ؟ او گفت : بين شما و شمر سه فرسخ فاصله است . مسلم بن عبد اللَّه ميگويد : من بشمر گفتم : كاش از اين مكان كوچ ميكردى . زيرا ما راجع به تو خائف هستيم ! او گفت : واى بر شما ! چه شده كه اين همه جزع و فزع از مختار كذاب داريد ! به خدا قسم من مدت سه روز از اين مكان خارج نخواهم شد . در همين حال كه ما ميخواستيم بخوابيم ناگاه ديديم لشكر مختار از بالاى تپه